شیرینی زندگیمون elaaaaaa
شیرینی زندگیمون elaaaaaa
خاطرات دختر نازمون
تاريخ : چهارشنبه 3 / 6 / 1395 | نویسنده : مامان ela
بازدید : مرتبه

 

شکلک های محدثه

5 سالگی elay jun

 

  ای کاش کودکیت تمام نمیشد من از تو سیر نمیشوم            

     



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 24 / 1 / 1396 | نویسنده : مامان ela
بازدید : 2 مرتبه

 

 

 

اینجا مهد کودکه که منم برای تزیین رفته بودم و تو رو هم بردم برای مراسم چهارشنبه سوری

 

 

الای جوووون

اینجا آبرسانه و رفته بودیم برای خریدن سبزه

اول عید سال ۹۶ مبارک باد

اینم هفت سین سال ۹۶

 

سیزده بدر و یه روز خوب

خیلی روز قشنگی بود..امسال عید به مسافرت نرفتیم ..چون میخوایم وسط مرداد  سه هفته بریم هم ترکیه هم گرجستان

 

 

کیک سالگرد ازدواج مامان وبابا

بازم روز قشنگی بود چون بابات روزای تولدمون و سالگردا و مناسبتا خیلی بهمون میرسه هم معنوی هم مادی و تنها کسیه که حواسش به من و تو هست دخترممحبت

بزرگ بشی میفهمی که چه زحمتی گرفتم برات وبلاگ درست کردم

سعی میکنم گاهی دستی  بکشم به وبلاگت ..تنها من نیستم دوستام سال به سالم نمیان بعضیا خنده

اونا چیکارا میکنن که نمیدونم ..البته حق دارن .هر کی بره تلگرام و اینستا و فیس بوک و بقیه کوفتا و کارای خونه و بچه داری و گردش و  همسر داری و غیره معلومه وقت کم میاره ...



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 24 / 1 / 1396 | نویسنده : مامان ela
بازدید : 5 مرتبه

واقعا باید گفت از وقتی تلگرام و اینستا اومد دیگه مردم نی نی وبلاک  کوچ کردن توی گوشیا خنده

خلاصه خیلی وقته دوتا پست کردم تو وبلاگت اما ثبت موقت بود چون توصیحات نداشت ..واقعا چقد زیبا بود وقتی تو نی نی وبلاگ بودیم هر روز به وبلاگمون چند بار سر میزدیم ولی امان از دست این نرم افزارهای گوشی و کار خونه و بچه داری ..بالاخره امروز دوتا پست رو میخوام کامل کنم ...دخترکم بزرگ شدی ولی متاسفانه به دلیل اشتباه غذا خوردن و هضم نکردن چاق شدی ..

 

 

اینجا رفتیم شاه گلی اواخر پاییزه شاهگلی الی همیشه چیپس به دست 

اینم پادری دستی که خودم بافتم ..شبه قالی برای اتاق الای جونمممممم

 


یکی از روزای آذر ما ه ۹۵  ستاره باران

اینم یه شبه قالی دیگه دست باف برای یادگاری میزارم اینجا

لاله پارک  رفتیم برای شام و گردش

کلاس آشپزی اسپرینگ رول

 

اسپرینگ رول

بازار رفته بودیم مغازه شکلات فروشی که چند نوع شکلات بخریم برای شب یلدا

تولد الای جون و تمام کردن سن هشت سالگی مبارک باد باز برای شام رفتیم لاله پارک و برای ناهار هم رفتیم شهناز ارک  ناهار خوردیم خلاصه روزی بود که بهم خوش گذشت و کار نکردم  تو خونه

 

 

اینجا خونه  مامانی یعنی منه ..که فوت کرده بود مرداد ۹۵ و دختراش برای ناهار اسفناج درست کردن  و دور هم جمع شده بودن منو هم دعوت کردن

 

اینجا هم خونه خاله شیرین الای جونه که سوپ با گراتین ماکارونی گطاشته خاله اش برای الی جون که خیلی دوست داره

چهار شنبه سوری ..کوی الهی پرست

 

اینجا حمومت کرده بودم داریم میریم بیرون  ..دیدم خوشجل شدی ازت عکس گرفتم



موضوع :
تاريخ : جمعه 11 / 1 / 1396 | نویسنده : مامان ela
بازدید : 24 مرتبه

دختر عزیزم  واقعا وقت نمیکنم بیام و برات خاطراتت رو به موقع بنویسم انگار زمان زده به دور تند و با سرعت میگذره و وقت برای خیلی چیزا نیست ..ولی میخوام وبلاگت رو مرتب کنم و بقیه خاطراتت رو آپ کنم...و به روایت تصویر مینویسم که در ماه ابان و آذر چه کارایی کردیم و کجا رفتیم....الان که کلاس دومی باورم نمیشه به این زودی بزرگ شدی و داری میری کلاس دوم و بچگیت داره تموم میشه ..ولی از وقتی بزرگ شدی واقعا افتخار میکنم کخه اونقدر درک بالایی داری که منو هیچوقت مثل بچه های دیگه هیچ جا الکی تو درد سر نمیندازی و دهنت قرص و محکمه و همیشه میدونی کی و کجا حرف بزنی ..اصولا با دیگران که زیاد حرف نمیزنی...ولی واقعا میتونم بگم ماشالله مثل دخترای بزرگی که عاقل هستن میمونی و بهت افتخار میکنم و روز به روز بیشتر عاشقت میشم دوست دارم عزیزم

 

و اما خاطرات آبان و آذر به روایت تصویر

اونقدر بزرگ شدی که داری سیب زمینی سرخ میکنی عزیزم 

اینجا داریم ترشی درست میکنیم اواخر مهر ماه هست فکر میکنم فصل درست کردن ترشیه و خاله ات و بابات  و من با کمک های کوچلوی تو ترشی درست کردیم و زیادم درست کردیم و امسال هم واقعا خوشمزه شده بود ترشیمون

بعد از درست کردن ترشی همون روز عصر بساط چایی و شیرینی و میوه رو با مخلفات دیگه چیدیم تا خستگی ترشی درست کردن از تنمون در بیاد

اینجا رفته بودیم شهناز و شما هوس ذرت مکزیکی کردی و رفتیم رستورانی که کوچیکه ولی فقط ذرت مکزیکی های خوشمزه داره

دوبار رفته بودم برای کاشت ناخن که اینجا نوکشون رو بیضی شکل کردم که قشنگتر از کاشت ناخن  قبلیم بود که نوکشون صاف بود

اینجا هم رفته بودیم پاساژ ستاره باران نصف راه

اینجا هم رفته بودم آموزشگاه آشپزی که قبلا تو کوچه ما بود و من میرفتم برای اموزش ولی الان رفته خیابان ورزش که تصمیم گرفتم هم برای دیدن ندا جون که دوستمه و هم مسول اموزشگاه هست برم و گاهی هم توی بعضی کلاسها شرکت کنم و اینجا داریم شیرینی میخوریم با چای کنار ندا جون و دو نفر دیگه خواستم این عکس یادگار بمونه وقتی نگاه میکنم اون روز قشنگ بیاد جلوی چشم که خیلی خوش گذشت

اینم یه عکس از آموزشگاه با دیدن اینجا لحظات زیبا در کنار دوستام برام تداعی میشه

اینجا هم یکی از روزای سرد پاییزه رفتیم شاه گلی

تولد منه و با بابایی و دختر نازم رفتیم رستوران برای ناهار

روز قشنگی بود و یادم نمیره چقدر بهمون خوش گذشت

دخترک گلم چون تولد من بود تو ناراحت بودی که تولد منم تولد تو باشه و این نشون میده هنوز عزیز دلم بچه هست و اینا رو نمیفهمه

عصر یعنی ساعت ۶ تا نه هم رفتیم لاله پارک برای شام همون روز تولدم .چون من روز تولدم اصلا غذا درست نمیکنم و همشمیریم بیرون تا خوش بگذره و از اشپزی تو خونه راحت بشم 

اینجا همون شب تولد مامانی 

کیک تولد سال ۹۵ مامانی که از همون لاله پارک قنادی رکس خریدیم و رفتیم خونه بعد از شام

این نوشته رو هم بابات روی بادکنک برای من نوشته با یه شکلکمحبت

با اسرارت رفتیم برات شیشه شیر گرفتیم ولی به بابات نگفتیم ..الکی گفتم از بچگیش مونده

اینجا هم که آموزشگاه آشپزی هست بعد از مدرسه زنگ زدم ا آژانس اوردنت اونجا ..چون به بابات گفته بودم من دیر میرم خونه از اموزشگاه ...ندا جونم برای خودش تو آموزشگاه تاس کباب گذاشته بود و برای تو هم کشید تا بخوری اونجا تا بریم خونه گرسنگی نکشی

اینجا کلاس پیتزا  بود 

و اینم پیتزا که لماده شده ..پهلوش نونش کلفت دیده میشه ولی داخل خمیرش پنیر پیتزا ریخته ندا جون و خمیر رو گلوله کرده از پهلو

اینجا هم یه ماهی رفتی ژیمناستیک ولی چون هوا خیلی سرد میشد عصرا موند برای بعد مدرسه ات که تعطیل میشه

اینم از شب یلدا..با عجله چیدم زیاد حوصله ام نمیکشید ولی به خاطر تو درست کردم تا حدی

اینم کلاس خاگینه هست که منم شرکت کرده بودم بعد از شب یلدا بود اوایل دی ماه

اینجا هم تو مدرسه برنامه داشتین و ازت عکس گرفته بودن وتو سمت راست اون گوشه ای کنار حدیث جون که چادر سرش کرده بود

اینم بچگی من و الای جون کنار هم درست همون سن هستیم اینجا الی از سن من توی عکس سه ماه بزرگتره و منم کلاس دوم هستم عروسی خواهرم بود اینجا ...الی جون نسبت به من تو این سن تپلتره من خیلی لاغر بودم ..الی هم خوب بود و خیلی نرمال ولی در  طول سال نود و پنج  هشت کیلو زیاد شده ..چون صبحانه نمیخوری دختر گلم و هر چی میزارم تو کیفت باز نمیخوری بعد از مدرسه میایی تند تند میخوری و چاق شدی

اینجا هم رفته بودیم شهناز و خاله ات دکتر میخواست بره ..دکتر زیبایی برای اینکه ابروهاشو بکشه بالا و منم از تو عکس گرفتم قبل رفتن به مطب

و این بود خاطرات ابان و آذر و  اوایل دی ماه سال نود و پنج

امیدوارم سال ۹۶ سال خوبی واسه همه ادمای خوب و بی ریا باشه و سال بدی برای ظالمانی که خون ادما رو تو شیشه کردن به خاطر منایع شخصی خودشون

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 20 / 12 / 1395 | نویسنده : مامان ela
بازدید : 59 مرتبه

 

سلام به دوستای وبلاگیم والبته  سلام به دختر گلم که در آینده وبلاگشو میخواد بخونه...دیگه مثل گذشته  وقت نمیکنم بیام وبلاگت البته تنها من نیستم همه اینطوری شدن و زمان زود زود میگذره و واقعا نمیدونم چی شده که وقت و زمان رو نمیتونیم درست مدیریت کنیم ...خلاصه گفتم بیام چکیده ای از عکسایی که تو این مدت گرفتم و حجمشون رو کم کردم برات بزارم تا در آینده هم خودت و هم من با نگاه به این عکسا لذت ببریم.

اینجا حمومت کردم  و واقعا خوشگل شدی عزیزم هرچند که خوشگلی ..هر بچه برای مامان و باباش زیباترینه و این واقعا درسته و زیباست

اینجا تابستونه یا اینکه فکر کنم خرداد باشه رفتیم با دوستم و پسرش برای صبحانه پارک 

اینجا هم که اواخر شهریور ماهه رفتیم پارک مثل اکثر روزها بازی کنی

حاضر شدیم بریم خونه خاله ام که فوت کرده بود مرداد ماه و بچه هاش هر پنجشنبه جمع میشن خونه مامانش من و تو هم با هم داریم میریم اونجا

ایستگاه اتوبوس نشتیم ولی آخرش با تاکسی رفتیم 

اینجا چانه الی جونم خورده بود  زمین  تو پارک بخیه خورده بود بردیمت بخیه بزنن بیمارستان شهریور ماه بود دقیقا روز چهام خاله عزیزم که فوت کرد

شهریور ۹۵ 

لباسایی که تنت کردم برات از استانبول خریدم همه چی برات خریده بودم از کفش و کیف و لباس و شلوار خانگی و لی و حتی شورت و جوراب و خیلی چیزای دیگه مثل حوله و گیره ....یعنی برای یک سالت کامل لباس گرفتم دیگه نیازی نیست که برای عید لباس بخرم فقط دوتا بلوز آستین بلند باید برات بگیرم چون اونایی که برات گرفتم بیشتر آستین کوتاهن 

اینجا رفته بودیم مغازه ایلیا گوهری برای زدن فیلتر شکن به لب تاب من اواخر شهریور ماه

اینجا داریم رب درست میکنیم خونگی ..چون دیگه همه چی گندش در اومده و بهتره مثل گذشته ها مثل مادرمون طبیعی درست کنیم ...دادیم بیرون اب گوجه ها رو کشیدن و بابات و خاله شیرین خواهر من کمک کردن من که بلد نبودم

اینجا هم پارک نزدیک خونمونه مثل بقیه روزای دیگه رفتیم بازی کنی و تنقلات خریدیم رفتیم شهربازی

کیف مدرسه الی جونم که از استانبول براش گرفتم یه جامدادی هم داخلش داره

اخر شهریور ماه که دوتایی رفتیم برای صبحانه پارک منظریه ..بابات اون روز نبود ..دوتایی بهمون خوش گذشت تو پارک صبحانه و چایی

شهر بازی که سرپوشیده اش کردن اینجا مهر ماهه که رفتیم تا بازی کنی داخل شهر بازی و چند تا دستگاه سوار شی

اینجا هم رفته بودیم شهناز تا برای من و تو قمقمه بخریم ..هر دو خریدیم استیلشم خریدم تا اب گرم رو هم خوب نگهداره گاهی برات شیر داغ بریزم ببری مدرسه ..و یا عصرا ببرم بیرون بخوری مال منو هم نمیدادی تعجب

اینجا هم اومدم کلاستون و ازت عکس گرفتم مدرسه ..چون نماینده انجمن و اولیای کلاستون هم هستم 

تولد صبرا دوست و هم کلاسی الای که خونشون هم نزدیک خونه ماست

پارک

 

داریم میریم بیرون عروسکت رو هم با کالیسکه اش بارمون کردی البته عروسکت رو نبردی...خرست رو بردی

اینجا خونه خاله ات رفتی داری ناهار میخوری زودتر از ما تازه هم تپل شدی

خاله ات احسان میداد برای پدر بزرگت یعنی بابای من ..هشتمین سالگرد بابام بود که ساندویج درست کردیم کلی و بردیم سرخاکش روحش شاد بابای گلم

برای ناهار هم همون روز سوپ و ساندویج داشتیم نفری دوتا

موهاتو درست کردیم اینجا خیلی خوجل شدی

اینجا هم رفته بودیم ستاره باران مهر ماه

بقیه این پست رو دو روز دیگه پست میکنم چون تعداد عکس زیاده سی و شش تا آپلود کردم و سی و چهار تا موند برای پست بعدی

 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 / 9 / 1395 | نویسنده : مامان ela
بازدید : 67 مرتبه

واقعا وقت کم میارم برای آپ کردن وبلاگت دختر گلم قبلا تند تند آپ میکردم ولی ماه هاست که اصلا وقت نمیکنم چون کلاس اپشزی و باشگاه میرفتم به خاطر همین تو خونه هم وقت نمیشد واقعا بی انصافی کردم دیر آپ کردم ولی به زودی مرتب میکنم وبلاگت رو و دو سه تا پست هم از پاییز و زمستان میزارم ..تابستان رو پست قبلی گطاشته بودم ولی این عکسا ی توی این پست مربوط به سه ماهه اول سال ۹۵ هستش ..البته عکسای عید رو گزاشتم تو پستای قبلی ولی به زودی پستای پاییز و زمستون رو میزارم تا سال ۹۵ تموم نشده ...دختر عزیزم عاشقتم ..الی جونم تازگیا ازم نی نی میخوای ولی من توی دو راهیم ولی اگه خدا بخواد و تصمیم بگیرم دوست دارم برات یه آبجی بیارم البته هنوز دقیق تصمیم نگرفتم اگه حتمی بود توی وبلاگت مینویسم عزیزم مامان

پیک نیک و چایی و شیرینی داخل چادر دلتون چایی میخواد ؟ بفرمایید

 عکسایی که آپ میکنم از فروردین و اردیبهشت مونده  به خاطر اینکه وقت نکردم آپشون کنم  و برای اینکه یادگاری بمونه و دخترم این روزا رو یادش نره اینجا آپشون میکنم...

دختر گلم اینجا شاه گلی هستش بعد از عید نود وپنج  

باز این عکسم مال همون روزه  بعد از عیده وقتی که از مسافرت آمل و بابل برگشتیم خونه

اینجا هم رفته بودیم لاله پارک خاله ات هم با ما بود

مثل همیشه همش به فکر پیتزا خوردنی طبقه بالا و ما رو هم عاصی کردی و نمیذاشتی خوب مغازه ها رو نگاه کنم موقع گشتن و خرید کردن

آخرش دیگه ساعت ۸ رفتیم طبقه بالا تا پیتزا بخوریم هر چند که ما زیاد گشنمون نبود

اینجا یکی از روزهای اردیبهشت هست که میرفتیم برای پیک نیک و خوردن کباب و جوجه  داخل چادر مسافرتی 

وای چه روزای قشنگی بود تابستون  پیک نیک روزای جمعه

بازی با آیپدت داخل چادر همون روز

سر خاک مامان گلم اردیبهشت ماه

یکی از عصرای اردیبهشت داشتیم میرفتیم شهناز بازم پیتزا خواستی ولی قرار شد بریم بناب کبابی چون پیتزا زیاد خاصیت نداره

دخملی گلم فقط خریدن رو دوست داری موقع خوردن دهنت بسته میشه و میمونه غذات برای ما...

اینجا هم دوتایی رفته بودیم پارک بابات فووتبال تماشا میکرد منم برات چیپس و بستنی خردیم و بردمت شهر بازی

 

اینجا باز شاهگلیه فصل گلهای زیبا که دور و بر پارکا کاشته بودن

اینجا هم پارک نزدیک خونمونه که دخملی رو برده بودم اردیبهشت یا خرداد بود فکر کنم

یه جمعه خوب فروردین سال نود و پنج ...وای که خیلی دیر کردم برای اپ کردن عکسات عزیزم واقعا که تلگرام و اینستا و بقیه سایتها وقت ما رو گرفته و نتونستم به وبلاگت برسم ولی به زودی همه عکسات رو اینجا اپ میکنم توی پستای بعدی

یه خواب خوش بعد از اینکه حمومت کردم

اینجا هم جشن الفبا دارین اخر کلاس اولت یعنی اواخر ادریبهشت ماه هستش

اینم کیک جشن الفبا

اردوی مهد کودک اردیبهشت ۹۵

اینجا مدارس تازه تعطیل شده و رفتیم اردوی به همراه بچه های مهد کودک قصر عسل که تو هم قبلا اونجا بودی پیش دبستانی رو و منم تو دفترش کار میکردم ولی بازم رفت و امد داریم با خانم محتشم و به تو خیلی خوش میگذره وقتی میریم مهد کودک تا با دخترش بازی کنی

 

اینجا هم رفتیم پارک خودمون نزدیک خونه و عصرانه بردیم من و بابات و خاله و الای جون خوجلم

 

جشن پایان تحصیلی مهد کودک  قصر عسل که من و  الی هم دعوت بودیم

 

اینجا هم زرشک پلو گذاشته بودم یعنی هر دو هفته یه بار میرفتیم پیک نیک

و باز پیک نیک روز جمعه اردیبهشت ماه

و اینجا هم رنگ انگشتی گرفته بودیم برات و رفتی حموم بازی میکنی با رنگا روی دیوار ..بابات برای منم گواش خریده بود که با هم روی فون کار کردیم و چسبوندم به اتاقت  

 

بازم یکی از روزای زیبای بهاری که رفتیم پیک نیک من و تو مبابا و خاله شیرین و کباب پختیم و بالاخره رفتم کلاس اشپزی و انواع کباب رو یاد گرفتم و هفته ای یک یا دوبار خوشگل مامان از دست پخت من میخوره به باباتم یاد دادم اون توی منقل و من روی منقل گازی درست میکنم چون من وقتی یایات نیست حوصله ندارم برم آتیش درست کنم با زغالهای منقل

اینجا باز یکی از روزای قشنگ اردیبهشت ماه هست که رفتیم گردش برای ناهار

 

دوتا چوجه برات خردیدم با اسرارت ولی بیشتر از ده روز نتونستم تحملشون کنم چون از بس گرفتی تو دستت یکیش مرد منم دادم رفت

 

 

اینجا هم یه سفره ساده از موقع افطار هست ماه رمضان که سوپ گشنیش هم گزاشتم برای بابات که روزه بود

 

اینجا هم که با توپ شلاتس من ژست گرفتی عزیزم روز به روزم نمیدونم چرا بیشتر از قبل دوست دارم

 

اینجا هم رفته بودیم خونه دوستم مهناز که دو کوچه از ما بالاتره و تو اتاق ایلین ازت عکس گرفتم دختر دوستم مهناز

 

اینجا هم باز پیک نیک رفتیم و بابات قرار بود جوجه درست کنه تو منقل 

 

 

یکی از روزای خوب بهاری که سه تایی میرفتیم پارک نزدیک حونمون

 

اوایل خرداد ماه هست این عکس وقتی که با خاله رفته بودی حموم و خوشگل شده بودی نمیرونم چرا داری روز به روزم تپل میش و این نگرانم کرده من که لاغر مردنی بودم و حالا نمیدونم تو چرا اینطوری شدی عزیزم

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 2 / 6 / 1395 | نویسنده : مامان ela
بازدید : 263 مرتبه

 

 

درود به دوستداران وبلاگ من (الای جووووون) 

مامان تنبلم خیلی تنبل شده و وبلاگ منو دیر آپ میکنه ...تو این پست میخوایم عکسای سفر استانبول رو که تابستون ۹۵ رفتیم رو بزاریم 

قبل از مسافرت خاله جون مامان عاطی فوت کرد و ما درست سه روز بعد از فوت اون رفتیم استانبول و چون بلیط هواپیما داشتیم باید درست اون روز حرکت میکردیم رسیدم فرودگاه استانبول و از اونجا بلافاصله رفتیمنزدیک تکسیم هتل گرفتیم و جابه جا شدیم و چون شب ساعت پرواز داشتیم ساعت ۴ و خورده ای استانبول رسیدیم و یک ساعتم تو فرودگاه معطل شدیم و خلاصه به هتلی که از دوست بابایی معرفی کرده بود رفتیم و ما چون بیشتر از ده روز میخواستیم بمونیم با تور نیومدیم و فقط بلیط رفت و برگشت گرفته بودیم خلاصه تو هتل جابه جا شدیم و تاصیح ساعت ده خوابیدیم و برای صبحانه رفتیم پایین تا صبحانه بخوریم و بعد از اون هم استانبول گردی کنیم واما به خاطر نبودن وقت زیاد و حوصله زیاد برای نوشتن عکسا رو زیرشون وضیح میدم تا برای دخترم به عنوان خاطره بمونه تو وبلاگش...و اما ۱۵ شوهریور هم یه سفر به گرجستان و ارمنستان داریم که خاطرات اونو هم بعد از برگشتن آپ میکنم ..میخوام به دختر نازم تابستون خوش بگذره..و اما بریم سراغ عکسا با توضیح زیرشون

اینجا یه دختر خوابالو نشسته سر صبحانه و صبحانه هم نمیخوره ...صبحانه سلف سرویس یبود منم چیزایی رو که دوست داشتم برای صبحانه اوردم روی میز ولی انگار الی هیچ کدوم رو نمیخواد

و با اسرار من کالباس برداشت دو سه تاغمگین

 

همون روز اول رفتیم آکسرای قبر سلطان سلیمان و اونجا رو گشتیم و سر قبر سلطان سلیمان و حرم سلطان و مهر بانو و دو پسر دیگه اش عکس گرفتیم

اینجا حیاطیه که قبر سلطان سلیمان اونجا قرار داره و از اونجا شهر زیر پاته و ما بلای این مرقد بودیم

 

 

و اما اینجا قبر سلطان سلیمان بود که الی جونم کنارش عکس گرفته عکس بالا

اینجا در ورودی قبر سلطان سلیمان و حرم و بچه هاشونه و داخل حیاط هم سربازها و وزیران مهمش قبرشون اونجاست اگه رفتین حتما دیدن کنید

 

اینجا حیاط قبر سلطان سلیمانه و خیلی بزرگه و استانبول از اینجا زیر پاتونه و حتی بو غاز هم دیده میشه

 

 اینجا هم روبروی ایاز سوفیا هست که داریم از اینور میریم جاهای دیدنی این طرف ساحل رو ببینیم و برای ناهار بریم به یه رستوران خوب

 

حیاط داخل قبر سلطان سلیمان که یه گربه کوچلو هم پیدا کردیم باهاش عکس گرفتیم

 

اینجا هم باز حیاط قبر سلطان سلیمانه که بعد از دیدن اینجا رفتیم بوغاز

اینجا هم مسجد احمد سلطان هست و ما داخل اون پارک هستیم و یه جایی بود که خدیجه سلطان از اونجا آب میخورد ولی عکسش رو یادم رفت بگیرم

لابی هتلمون 

و باز یه الای بی حوثله سر میز صبحانه نشسته خواب آلود که دهنش وا نمیشه واسه خوردن

و باز اسکله که کنارش پر بود از رستوران

یه الای شاد و خوشحال چون از حموم در اومده بعد از کلی خستگی در میدان تکسیم و کلی پیاده روی و خرید کردن بچه ام خسته شده

 

و اما سوار مترو شدیم و داریم میریم خرید و گردش و الی همیشه بغل باباییش این دو یار جدا نشدنی که شبا هم نمیزاره ما کنار شوهرمان دو قدم نزدیک بشیم

یک دختر جوان سنگالی که میخواست با الی حرف بزنه و چون بلد نبودن زبون هم رو نمیدونستن الی رو بغل کردو بوسید و باهاش خواست عکس بندازه ..خوبه الی جون نترسید میگه مامان اونم آدمه دیگه فقط خیلی سیاههخندونک

روزی که بریا صبحانه نیومدی پایین هتل و من برات صبحانه برداشتم آوردم

یکی از روزایی که اماده شدیم بریم حسابی خرید کنیم

شبهای جشن در استانبول به مناسبت پیروزی علیه کودتا در استانبول و آنکارا

و باز صبحانه که دلم خواست یه عکس قبل خوردن بندازم برای یادگاری

و الی جون انگار امروز میخواد یه چیزایی بخوره عکس پایینی در حال بررسی و انتخاب چیزایی که دوست داره

الی جون در داخل مترو منتظر تراموا ...این عکس رو نی نی وبلاگ با چند تا عکس دیگه حذف کرده بود خواستم بگم که یعنی چی یه زن خارجی که یکی پاهاشو بیرون بود مگه چه اذیتب داره واسه شماها که عکس بچه پست وبلاگ منو سانسور میکنید ...انگار خیلی حواس این نی نی وبلاگ جمعه والا عجب بیکارن که دونه دونه عکسا رو کنترل میکنن ..خوبه عکس خودم نیست که این طوریش کرده بودن ..منم فقط یکمی پاهاو با شکلک رنگ کردم ..وای که چه جایی زندگی میکنیم همه مردم دنیا آزادن و ما همش موندیم تو کف این چیزا واه واهعصبانی

 

طبقه آخر چتین کایا رستوران بالای مرگز خرید چتین کایا که پیتزای خوشمزه ای داشت و من و الی پیتزا خوردیم و بابات منتظره براش دونر کباب بیارنآرام

بابای الی در حال انتخاب کفش برای من از داخل مغازه و من و الی در حال  عکس گرفتنخندونک

 

اینجا هم یکی از شعبه های رستوران های زنجیره ای مک دونالد بود که رفته بودیم برای ناهار

و باز خرید و خرید از مانگو که خیلی لباسای شیک و عالی داشت توی یه پست دیگه خریدایی که برات کردم رو میزارمشون تو وبلاگت البته به خاطر اینکه یادگاری بمونه نه واسه خود نمایی چون به این چیزا احتیاجی نیست و فقط برای اینکه در اینده دینشون لذت بخشه برای من و خودت

 

ساحل زیبای استانبول که پر از توریست بود از کشورهای مختلف ..هوا هم از تبریز بهتر بود یعنی خاله الی میگفت تبریز گرم شده ولی استانبول امسال بهتر بود نسبت به سال قبل

و باز میدان تکسیم و خرید و خوردن بستنی و گشتن داخل فروشگاهای غول پیکر که تمومی نداشت و پاهای من تاول زده بود و حسابی درد میکرد تا اینکه یکی از دوزها من با الی یه روز موندم خونه و فقط ظهر ۴ ناهار رفتیم بیرون ..چون صبحانه رو دیر خورده بودیم و  ساعت ناهار هم پیده تازه آورد کدیر آبی که دوست بابایی بود و دنبال بابا میگشت پیده ها رو داد و رفت ما هم بابا ۴ اومد و رفتیم برای ناهار بیرون کباب که گوشی رو هم نبرده بودم ولی اصلا کبابشون رو نپسندیدم افتضاح تند بود برنجشم کم بود و بد مزه حیف اون همه پولعصبانی

حمومت کردم تا استراحت کنی 

همون روزی که تو هتل موندیم دوتایی حسابی رفتیم اینترنت تو گیم بر میداشتی با آیپدت منم رفته بودم حسابی تو اینستا دور میزدم و نمیتونستم بیام بیرون از اینستا خخخهخندونک

چتین کایا و پیتزای خوشمزه ..باباتم که اصلا به پیتزا لب نمیزد و یه چیزای دیگه سفارش میداد که مختص خودش بودبغل

خود نمایی های من و دخترک ملوسم جلوی آینه و گرفتن عکسای قرطی از دخترک نانازم

شبهای جشن یکی دیگه از شبهایی که باز وقتی داشتیم رد میشدیم بساط جشن و ترانه و چایی و تنقلات و نوشیدنی برپا بود

مغازه کفش فروشی داخل خیابان خیلی مشهور ترکیه تکسیم

اینجا حال دختر نازم بد بود نگو مریضه و ما نمیدونیم و ندونسته دوتا بستنی پشت سر هم خورد و بعد همه رو بالا اورد و وقتی رفتیم ناهار فقط بهش نوشابه دادم انگار به خاطر خستگی و گرما زندگی مریض شدی بود دختر گلم

 

اینجا یه روز قبل مریض شدنت هست کگه داریم میریم برای گردش و میخواستیم سوار مترو بشیم

اینجا باز کنار ساحل بود اونجایی که کشتی ها مسافر سوار میکنند ایاز سلطان احمد

الی و بابایی کنار اسکله که داشتیم اینجا میرفتیم برای ناهار و شارژ گوشی و آیپد رو به پایان بود و بعضی جاها نتونستم اصلا عکس بگیرم و دو روز هم که کلا یادمون رفت گوشی و آیپد الی رو بردارم و نتونستم عکس بگیرم از فلوریا که رفته بودیم خیلی جای زیبایی بود و وقتی رفتیم فلوریا تازه یادم افتاد که نمیتونم عکس بگیرم چون گوشیم شارژ نداشت نیاوردم و آیپد الی هم یادمون رفت که چه بد شدغمگین

اینجا سالن شهر بازی شیشلی جواهر بود که من اونروز تو رو با کالیسکه بردم کالسکه بچه دوستمون البته کالسکه رو من امانت گرفته بودم از دوستم و خیلی به دردمون خورد چون تو مریض بودی خوب شد بردیمت با کالیسکه و سوارمترو هم با کالیسکه میشدیم و تو لا اقل راحت بودی از اینکه پاهات خسته نمیشه و حال نداری...ولی وقتی بردمت شهر بازی یکم حالت بهتر شد و تو بازی کردی و من برات ژتون گرفتم و ما هم با خیال راحت خرید کردیم آرام

اینجا طبقه بالای چتین کایا مرکز خرید در تکسیم بود که دو سه باری اونجا رفتیم روزای که میرفتیم خریدو پیتزا های خوشمزه ای داشت 

اینجا باز خیابان تکسیمه که درست کنار اون مجسمه معروف تکسیم عکس گرفتیم و به خاطر مقررات نی نی وبلاگ عکس مامانی رو نمیشه گذاشت چون نی نی وبلاگ حذفش میکنه متاسفانه جامعه ما چیزایی رو که حق طبیعی هر انسانی هست مخصوصا زنا رو ...از حق طبیعیشون منع کرده خسته

اینجا هم دنبال یک رستوران خوب بودیم برای شام البته من و الی چون بابات از بس آب و بستنی میخورد میگفت شام نمیخورم و منم با اینکه میخوردم خوبم میخوردم موقع برگشتن از مسافرت دو کیلو هم لاغر کردم به خاطر اینکه همش بیرون و گشت و گذار بودیم

اینجا هم یکی از شعبه های مک دونالد بود که برای ناهار رفتیم عکسا یکم پس و پیش شده به خاطر همین نمی دونم کدوم روز بود.بچه ها هم هر کدوم یه بادکنک از رستوران مک دونال بر میداشتن و یک جایی بود که پر بود از بادکنک و بچه ها خودشون بر میداشتن و به الی جون خیلی خوش ذشت اینجا روم نشد از غذامون عکس بگیرم چون زن دوست شوهرم هم با ما بودن و یکم عجیب میومد که من از همه چی عکس میگیرم آخه بهشون بنا به عللی نگفتم وبلاگ داری و نمیخواستم بدونه واسه وبلاگت میگیرم که یادگاری بمونه زبان

..ب

اینجا باز خیابان تکسیم هست که یکی دیگه از روزهایی هست که رفتیم خرید

اینجا گالا کولسی هستش که منتظریم بابای تو و دوستت برامون بستنی بیارن

واقعا بستنیای خوشمزه ای داشت که اسم یکیشون آلگیدا بود که من و الی دوتا دوتا میخوریدیم الته ارزونم نبود به پول ایران سه لیره میشد البته هزار و یک لیره هم بود ولی این یکی که دورنگ بود و یک نوعشم کشی بود شکلاتش کش میومد مستمون میکرد حیف که تو ایران از این بستنیا نیستغمگین

و باز شبهای استانبول غرق در ترانه و فروش پرچم و خوشحالی مردم به خاطر دفع کودتا

و باز موقع ناهار و انتخاب غذا 

یه پسر و دختر ایرونی بودن که توی تکسیم ترانه فارسی میخوندن

گالا کولسی

فروم استانبول

 

داخل مترو شدیم و به شیشلی جواهر رفتیم

 

الی و دختر دوست همسرم مرال 

کاپالی چارشی

دو تا دختر مکزیکی که فلوت میزدن در نزدیکی فروشگاه مانگو

اینجا هم اومدیم پول بیبر ..فلفل خوشمزه و مشهور ترکیه رو بخریم که خیلی غذاها رو خوشمزه میکنه من عاشقشم

اینجا هم هتل هست که من و الی یه روز از صبح تا ساعت ۸ عصر موندیم خونه و بیدرون نرفتیم و بابات رفت برای خودش خرید کنه پاهای من تاول زده بود از بس گشته بودم و دو کیلو هم لاغر کرده بودم 

یه بچه سیاه پوست با مزه بود باباتم واسه سیاها دلش غش میرفتآرام

یه بچه سیاه پوست بامزه با

مامان لب کلفتش که خیلی دیدنی بود و الی خیلی تعجب میکرد از قیافشونخندونک

میدان تکسیم و بابای الی با مامان سانسور شدهسکوت

به بابات گفتم که وایسا عکس بگیرم گفت همینطوری بنداز دارم روزنامه میخونم تا طبیعی بیفته خنده

داخل کشتی شدیم و داشتیم میرفتیم بویوک آدا ..به زبان فارسی میشه جزیره

و الی در حال شنا بود و اینجا هم نشسته استراحت کنه

یه گربه خوشگل پیدا کردم البته گم نشده بود داخل موتور صاحبش بود خیلی ناز بود

با

با کشتی رسیدیم به بویوک آدا و اونجا داریم راه میریم که برسیم لب ساحل

داخل کشتی و باز مامان شکلک دار

هر وقت عکس میگرفتم یه متر زبون در میاوری خیلی جاها هم عکسا رو خراب میکردی و دل نمیدادی به عکس گرفتن من

 

من و الی و دوستاش مرال و پارلاق

الی ناراحته و گله میکنه چون جا نشد ما توی صندلیهای بیرون کشتی بشینیم و آب رو تماشا کنیم چون نوبتی سوار شدیم و جاهای خوب رو بقیه گرفتن

بعد از شنا در آدا و موهای خیس الی ..داریم راه میوفتیم بریم برای ناهار و عصر هم باید با کشتی دوباره برگردیم به استانبول

 

 

منتظریم که کشتی بیاد چون سه بار کشتی میاد و باید یکیشو سوار بشی و گرنه مجبوری بمونی آدا که اونجا اجاره خونه ها هم گرونه...البته چون ما هتل داشتیم و باید میرفتیم خود استانبول

یه بابای تشنه که نایلون گرفته دستش با تخمه و لکوم و کیک و یه بطری آب سرد که داره میکشه بالا و عکس دخترکمو با اون ژستش خراب کردهخنده

واقغا که خیلی خوش گذشت و اینجا آخرین خریدامونم کردیم والا به اندازه یک سالمون خرید کردیم و اگه بریم گرجستان و ارمنستان دیگه چیزی لازم نداریم فقط برای الی باید کیف کدرسه بخریم و دو تا کفش راحتی برای من و الی که بابایی برای خودش دوتا کفش راحتی خریده و منم ۴ جفت کفش خریدم ولی الی جونم که تو خونه کلی کفش داشت براش لباس زیاد گرفتم و کفش یه جفتآرام

این عکس خیلی عالی شده و رمانتیکبغل

 

هر چی هم خریدیم تنمون کردیم چون از ایران یک دست لباس برده بودیم و قرار بود هر چی خریدیم بپوشیمخنده

 

اینجا هم که الی مریض بود روز اخر بود و داشتیم میرفتیم فرودگاه و نزدیک ظهر بود رفتیم رستوران ناهار که من و بابات همبرگر خوردیم ولی الی سه روزه هیچی نخوره دورت بگردم ..فقط نوشابه خوردی چون استفراغ کرده بودی و دکتر گفت باید معده ات خالی بمونه

رستوران دومینوس که بهترین رستورانهای زنجیره ای استانبول هست 

رستوران داخل فرودگاه

بلیط رفت و برگشت الی جووون

یکی از روزایی که خرید کردیم و کفشای جدیدتم پاته

گالا کولسی ..چون الی عکس نگرفت و اذیت کرد عکس حذف شده خودمو میزارم

داخل کشتی و پیش به سوی آدا یه مامان سانسوری با یه بابای گیاه خوار که دم به ساعت باید میوه بخورهخنده

الی جون و دوستش که پرچم ترکیه رو بستن به پشتشون و داخل فروشگاه ال سی واکیکی میگردن و ماهم خرید میکنیم 

همون شب بعد از خرید رفتیم دونر کباب ...یه بارم برنج با کباب خوردیم سه تایی یه رستوران دیگه که عکس ننداختم والا ..ولی اصلا خوشم نیومد حیف اون همه پول ترسیدم به بابات بگم نمیخورم وقتی بابات رفت وسط غذا دستشویی یکمیشو ریختیم هر دومون توی سطل آشغال تا نگه خودتون گفتین که کباب با برنج میخوام ..آخه برنجای اونا مثل ایران نیست بی مزه بود و کبابشم میخوردی آتیش میگرفتیخنده

ا

اینجا هم یه رستوران ایرانی بود که شب رفتیم اونجا و همبرگر خوردیم و خیلی خیلی چسبید الی جونم باز پیتزا سغارش داده بود که پیتزاش سوخته بود و من تا پیتزاش حاضر بشه براش همبرگر دادم خورد و اما این بود خاطرات دوازده روز گردش ما در استانبول و یه پست دیگه دارم که خاذرات تابستانمونه البته قبل از مسافرت بعد از تعطیلی مدارس که وقت نکردم آپشون کنم و ۱۵ شهریور ۹۵ هم میخوایم از راه ترکیه به قارص و ایلدر و ترابزون و از اونجا بریم به ارمنستان و گرجستان که با تحقیقاتی که کردم مردم ارمنستان یکم باج گیر هستن و کلاه بردارن ولی گرجستان یه منطقه اروپایی هست که ساکنینش ارمنی هستن و خیلی بافرهنگ و خوبن ...البته مردم ارمنستان مهربان هستن و از نظر اقتصادی کمی ضعیفن ولی گرجستانی ها غنی هستن و کشور خوب و قانون مندی دارن ...تا ببینیم چه شود ...

توی یک برنامه هم در میدان تکسیم ترکیه شانسی شرکت کردم که در مورد حجاب اجباری و کتک زدن زنان در کشورهای اسلامی بود که یه دختر رقصید و حجابشو آخرش کند و با آهنگ انداخت زمین و بعد مجری برنامشون همون وسط خیابان تکسیم اسم کشورهایی رو که با زنانشون بد رفتاری میکنن و حجاب میکنن سرشون و استسمارشون میکنندمردای زن ستیز...اسم چند کشور عربی رو برد ..ولی اسم ایران رو نبرد منم داد زدم به زبان استانبولی که چرا اسم ایران رو نبردی و اعتراض  کردم که بعد ازم خواستن حرف بزنم از طرف دختر ا و زنای ایرونی که منم به نمایندگی از زنان کشورم گفتم که زنان ما حجاب اجباری دارن و واقعا زنان کشورم دپرس هستن که در اینجا نمیتونم بگم و خلاصه گفتم که مردا باید به چشمشون حجاب بکشن زنا باید آزاد بشن که همسرم هم ازم حمایت کرد و اجازه داد که حرف بزنم و ازش ممنونم که منو مثل مردای دیگه مالک نشده و اختیار خودمو به خودم داده تا برای خودم در مورد خیلی چیزها تصمیم بگیرم واقعا ازش ممنونم و این فیلم مستند در تلگرام و رسانه های ترکیه و ماگازین پخش شده...واین بود خاطرات من و دختر نازم الای جوووونآرام

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 48 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من وبابایی سال 82 با هم آشنا شدیم و بعد از 8 ماه عقد کردیم و با هم یکی شدیم وسال 87 تصمیم گرفتیم یه نی نی بیاریم تو زندگیمون ...از همون اول از خدا دختر میخواستم ودر 21 بهمن 87 خدا ا دختر نازمو به ما هدیه داد مینویسم برای تو دختر نازم

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 86 نفر
بازديدهاي ديروز : 127 نفر
بازدید هفته قبل : 774 نفر
كل بازديدها : 460876 نفر
امکانات جانبی