elay- beygzadehelay- beygzadeh، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

شیرینی زندگیمون ella

نفس زندگیمون ella .nelin

کودکان فقیر

                                     حتما این متن رو بخونید...... امروز لباسای دخترمو مرتب میکردم اونایی که دیکه براش کوچیک شده بودن ویا کهنه شده بودن جدامیکرم تا ببرمش به یه خانمی که خیلی فقیر بودن بدمش وقتی تو روزای عاشورا وتاسوعا به منطقه فقیرمیرفتیم تا احسال بدیم به آدمای فقیر اون منطقه یادمه که گوشت قربونی برده بودیم به چند تا خونه گوشت قربونی دادیم ورسیدییم به یه خونه که خیلی فقیر بودن.......   در خونه رو زدیم یه خانم اومد باز کرد گوشت ...
19 فروردين 1392

روزمرگی های الای

بعضی وقتا اونقدر به مامانی گیرمیدی که راضی میشم جلوت بشینم تا هر بلایی میخوایی سرم بیاری  کافی فقط نق نزنی اونوقت تسلیمت میشم اینجا هم ازم خواستی که به دست وپاهام لاک  بزنی اگه قبول نمیکردم کارم زار بود تا عصر گریه میکردی وقتی هم که این کارو میکردی ازت عکس گرفتم تا وقتی بزرگ شدی ببینی چی کارا با من کردی هر وقت دعوات میکنم با گریه میگی مامان من هر کاری بکنم دعوام نکن... میگی وقتی بزرگ شدی وبچه دار شدی من بچه ام رو نمیزنم ودعواشم نمیکنم با این حرفا به من کنایه میزنی تا من هو تو رو دعوا نکنم همش هم یا به فکر عروس شدن ولباس عروسی هستی وودیگه اینکه همش از بچه دار شدن حرف میزنی اصلا یه بار هم نمیگی درس میخونی الویتت عرو...
19 فروردين 1392

خونه خاله

اینجا دو تایی حاضر شدیم داریم میریم خونه خاله شیرین تو راه هم دارم ازت عکس میگیرم از دم در خونه شروع کردیم تا رسیدیم سر خیابون که دیگه از اونجا رفتیم خونه خاله شیرین الای جون... اینا هم بعد از برگشتن از خاله شیرین تو حیاط ودم در خاله شیرینت الان تو خونه مامان  وبابام که فوت کردن زندگی میکنه البته یه ساختمون ٧ واحدی که قبلا خونه مامان وبابای من بود بعد از فوت اونا خونه روساختیم که ٤ واحدش مال ماست دای امیر وسعید وخاله شیرین اونجا زندگی میکنن یه واحدشم مال خواهر بزرگم ومنه که فعلا خالیه ٤ سال پیش اونجا بهترین جایی بود که من اکثر روزا با بابایی میرفتم ولی حالا به جایه یه خونه یه ساختمونه که برام خوشایند نیست بل...
16 فروردين 1392