گاهی عاجز میشم

این همه از قشنگیهای تو نوشتم ولی اینبار میخوام از اذیتهای تو بنویسم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چقدر اذیتم کردی ...کودک من تو هنوز نمیدونی که من اعصابم ضعیفه وهمیشه هم لجبازی میکنی ومنو بازی میدی ...گاهی آنقدر خسته ام میکنی که دوست دارم بخوابی وصدات نیاد...نمیدونم چرا سکوت رو خیلی دوست دارم .وصدای گریه ها ولجبازی های تو منو جون به لب کرده ...میدونم اکثر مامانا بچه هاشون رو گاهی میزنن ولی ...
![]()
تو وبلاگشون نمینویسن ...همش حرفای خوب وشاد رو مینویسن ...میخوام اولین کسی باشم که اعتراف میکنه گاهی بچه اش رو میزنه ...واسه اینکه شما کوچلو ها خیلی شلوغین وما بزرگترها هم اعصاب درست وحسابی نداریم ...وقتی گریه میکنی وجیغ میزنی انگار با دریل کله منو سوراخ میکنن وعاقبت نتیجه این میشه که منم جیع میزنم وبعد میام کتکت میزنم ...
![]()
آخرش هم وقتی میخوابی میشینم نگاهت میکنم اشک از چشام میریزه که چرا زدمت وتصمیم میگیرم فردا دیگه هر کاری بکنی نزنمت ...ولی نه من به قولم عمل میکنم ونه تو دست از لجبازی برمیداری ...الان هم همون لحظه هست .شب جمعه است از بیرون برگشتیم ...رفتیم شاهگلی ..اول برات بستنی خریدم بعد چیپس ...بعدش هم آبرومون رو بردی وخواستی برات پفک بخریم ...چون تازه حالت بهتر شده نخریدم ..اصلا اگه حالت هم خوب باشه دوست ندارم پفک بخوری چون ارزش غذایی نداره . وتو اینو نمیدونی منم دیدم یادت نمیره فکرتو منحرف کردم ...
![]()
از بابات خواستم باهم سوار قایق های وسط استخر شاه گلی بشیم ...سه تایی سوار شدیم وکلی کیف کردی ...بعد پیاده شدیم آب میوه خواستی چند تا نق زدی اونو هم خریدیم ...
![]()
دوباره باز یادت افتاد دادزدی پفک میخوام منم دیگه خسته شدم از نق زدنات ...یه بشکون از باسنت گرفتم وبه بابا گفتم بیا بریم خونه ....
![]()
از خونه چایی وبیسکوئیت وآجیل وبیسکوئیت ترد آورده بودم ...هر کاری کردم گفتی نه اینا رو نمیخوای باید پفک بخری ...
![]()
اخرش منو بابات رو عصبی کردی دیگه سه ساعت بعد برگشتیم خونه تا خونه هم گریه میکردی ...بابات تا حالا یه بار هم دست روت بلند نکرده ...ولی من گاهی میزنمت اون لحظه دلم خنک میشه ...بعد به قیافه کوچلوت وریزت که نگاه میکنم معصومانه خوابیدی ...از تو وخودم بدم میاد ...از تو به خاطر اینکه منو مجبور میکنی بزنمت از خودم به خاطر اینکه نمیتونم خودمو کنترل کنم ...
![]()
فشار روحی روم زیاده پدرو مادرمو که از دست دادم دیگه اعصاب ندارم بابات هم ازم شاکی میگه زود از کورته درمیرم ...ایکاش میدونستی دخترم چقدر اذیت میشم وقتی گریه میکنی ولجبازی میکنی ومنو مجبور میکنی دست روت بلند کنم ...الان هم زدمت ...بشکونت گرفتم ...تو پایین با بابات داری شام میخوری ومن اومدم تو اتاق تو ودارم این مطالب رو تایپ میکنم که بزارم تو وبلاگت تا بزرگ شدی ببینی چه عجوبه ای بودی ...البته یکسال اول عین ماه بودی اصلا اذیتی نداشتی ولی از دو سالگی پدرمو در اوردی همیشه میخوای به هدفت برسی ودست برنمیداری...نمیدونم باهات چیکار کنم ...



گاهی عاجز میشم
