elay- beygzadehelay- beygzadeh، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

شیرینی زندگیمون ella

نفس زندگیمون ella .nelin

مادر

1392/2/2 10:36
نویسنده : مامان ela
355 بازدید
اشتراک گذاری

من ازمرگ نمیترسم ...

فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم...

 

وقتی که تو (یک)ساله بودی (اون)مادرت بهت غذا میدادو تر وخشکت میکرد

--تو هم با گریه کردن در تمام شب  از اوتشکرمیکردی

 

وقتی که تو (٢)ساله بودی بهت یاد دادکه چگونه غذا بخوری

--وقتی که صدایت میکرد که بیا غذایت را بخور تو از لجبازی فرار میکردی

 

وقتی که (٣)ساله بودی مادر با تمام عشقش غذایت را درست میکرد

--توباریختن غذا توی کف اتاق از او خوب تشکر میکردی

 

وقتی که (٤) سالت بود برات مدادرنگی خرید

--وتو بارنگ کردن دیوارهای اتاق خوب از او تشکر کردی

 

وقتی تو(٥)سالت بود برات یه دست لباس شیک خریده بود

--وتو با انداختن خودت درگل (به عمد)خوب از او تشکر کردی

 

وقتی (٦)ساله بودی واون تو رو به مهد میبرد

--با گریه که نمیخوام برم خوب ازش تشکرمیکردی

وقتی (٧)ساله بودی برات یه توپ خوشگل خریده بود

--و تو باشکستن پنجره خونه همسایه خوب ازش تشکر کردی

 

وقتی(٨)سالت بود برات یه روز تو پارک بستنی خریده بود

-- وتو با چکوندن بستنی روی لباست از روی لجبازی ازش تشکرکردی

 

وقتی (٩)ساله بودی خودش پس انداز کرده بود وتو روکلاس پیانو ثبت نام کرده بود

--وتوبابدون زحمت دادن به خودت برای یادگیری اینطوری تشکر کردی

 

وقتی (١٠)ساله بودی واون با رانندگی تو رو به تمرین فوتبال میبرد واز اونجا کلاس موسیقی و بعد از اون جشن تولد

 

--تو با پریدن وسط خیابون بدون نگاه کردن به خیابون  ازش تشکرمیکردی واو از ترس زهر ترک میشد که ماشین تو رو زیر بگیره

وقتی(١١) ساله بودی اون تو ودوستت رو سینما برده بود 

--ازش تشکر کردی وخواستی که در ردیف دیگه بشینه

 

 

وقتی (١٢)ساله بودی واون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون منع میکرد

--تو هم ازش تشکر کردی ومنتضر شدی بیرون بره و بعد...

 

 

وقتی (١٣) ساله بودی ازت خواست موهای بلندت رو اصلاح کنی

--وتو ازش تشکر کردی وگفتی که اصلا سلیقه نداری

.قتی (١٤)ساله بودی اون هزینه یک ماه اردوی تابستانی تو را پرداخت

--و تو بدون نوشتن یک نامه ساده ازش تشکر کردی

وقتی (١٥)ساله بودی ومادر از سر کارش بر میگشت تا تو رو در آغوش بگیره وابراز عشق وعلاقه کنه

--تو باقفل کردن در اتاقت ازش تشکر میکردی

وقتی (١٦)سالت بود اون بهت رانندگی یاد دادولی گفت که تنهایی این کار رو نکن

--وتو هم وقتی تنها میشدی فوری ماشین رو برمیداشتی ومیزدی بیرون واینطوری ازش تشکر میکردی

وقتی(١٧)سالت بود واون منتظر یه تماس مهم تلفنی

-- تو تمام شب رو با تلفن صحبت میکردی و اینطوری ازش تشکر میکردی

وقتی(٢٠)سالت بود تو رو تا دانشگاه می رسوند و وسایلت روحمل میکرد

--تو هم ازش تشکر کردی اون هم خشک وخالی بیرون خوابگاه تا دوستات نفهمن تو بچه ننه ای!!!

وقتی(٢٠)سالت بود وبادخترا گپ میزدی ازت پرسید شخص خاصی رو برای آینده در نظر داری ؟

--تو هم با گفتن به تو ربطی نداره ازش تشکر کردی

وقتی(٢١)ساله بودی بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده داد

--توهم تشکر کردی وگفتی به تو ربطی نداره

وقتی (٢٢)ساله بود اساسیه واسه خوابگاهت داد

--وتوباگفتن اینکه اونا زشت وقدیمی هستن ازش تشکر کرد

وقتی(٢٨)سالت بود اون دارایی های تو رو دید وگفت باهاشون چیکار میخوای بکنی

--سرت داد زد(باخشم وصدای بلند)مادر تو کارام دخالت نکن

وقتی(٣٠)سالت بود کمک کرد تا هرینه عروسیت رو پرداخت .بعدش گریه کرد

--.تو هم ازش تشکر کردی وگفتی که جایدور میخوای زندگی کنی

وقتی (٣٢)سالت بود از طریق یه شخص دیگه فهمید که داری بچه دار میشی تبریک میگم

--تو هم ازش تشکر کردی وگفتی:هم چیز دیگه تغییر کرده

وقتی (٤٠)سالش بود بهش زنگ زدی وبه عروسی یکی از اقوام دعوت کردی

--ازت تشکر کرد وگفت که من گرفتارم

وقتی که(٥٠)سالت بوداون مریض شد وبه کمکو مراقبت تو احتیاج داشت

--تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین سربار فرزندانشون میشن ازش اینطوری تشکر کردی

 ( وسپس اون ...یک روز به آرامی از دنیا میره...وتمام کارهایی که براش انجام ندادی مثل تندر بر قلب سنگت فرود میاد!!!!!

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان ساجده
2 اردیبهشت 92 10:32
سلام عزیزم متین تو جشنواره آتلیه سها شرکت کرده اگه لطف کنید و به وبش بیاید و به آدرسی که هست برید و بهش رای بدید ممنون میشم در ضمن اگه به کوچولوی دیگه ای رای داده باشید بازم میتونید رای بدید
☆ یاسمین ☆
2 اردیبهشت 92 16:30
خیلی قشنگ بود
مامان آراد(خاطره)
2 اردیبهشت 92 22:05
سلام خانومی ...خوبی؟ یه سر به وبلاگم بزن یه پیشنهاد دارم براتون...نظرتو حتما بهم بگو...
مامان آراد(خاطره)
3 اردیبهشت 92 0:01
سلام خانومی...مرسی که جواب دادی... خب عزیزم با شوهرت بیا... بزار با همه مشورت کنم...بعدا جاشو بهت میگم... با شوهرت صحبت کن اگه دوست داشت اونم بیاد...
مامان عسل
3 اردیبهشت 92 7:08
سلام عاطفه جون مطالبت خیلی قشنگ بود. روح مادرت هم شاد.
مامان عسل
3 اردیبهشت 92 13:49
سلام عاطفه جون منن اهل تبریزم گلم. ولی شوهرم نظامیه خونمون میانه ست. ولی زود به زود میام تبریز خونه ی مامانم. الای جونمو ببوس
مامان آراد(خاطره)
3 اردیبهشت 92 14:49
سلام عاطفه جون... قرار شد که همه با شوهراشون بیان.. جمعه.شهربازی لاله پارک. اگه موافقی بهم خبر بده
مامان آراد(خاطره)
4 اردیبهشت 92 0:49
سلام خانومی....قرارمون جمعه ساعت 5 شهربازی هتل لاله... تونستی بیا...خوشحال میشیم