elay- beygzadehelay- beygzadeh، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

شیرینی زندگیمون ella

نفس زندگیمون ella .nelin

ناگفتنی ها

1392/3/12 1:07
نویسنده : مامان ela
348 بازدید
اشتراک گذاری

دختر نازم دیروز از اذیتهای تو نوشتم ولی همه میدونن که مادر عاشق  فرزندشه راضی نیست کسی اذیتش کنه ...اگه کسی تو رو بزنه خودم دیونه میشم و با اون ادم برخورد میکنم ولی خودمو کی کنترل کنه امروز دیگه تصمیم گرفتم دیگه دست به روت بلند نکنم وصبر داشته باشم ...تو مشکلی نداری ...مشکل از منه متنفر بودم از مامانایی که کوچلوشون رو یه سیلی حتی آرومشو بزنن ...ولی حالا خودم این کا رو میکنم ولی دستم بشکنه دیگه میخوام نکنم البته همیشه این کار رو نکردم گاهی که کلافهام کردی وادمهای پستی که دارن از خوبیهای من وبابات سو استفاده میکنن کلافه ام کردن ...و منو دارن دیونه میکنن دیگه تصمیم گرفتم هرکی برای زندگیم مضره مثل آفته دیگه باهاش رفت وآمد نکنم ...جون یه عده ای ...مگس دوستند وبه خوردن شیرینی میان ...من به آدمای درست احتیاج دارم که نسبت خونی هم نداشته بشن مهم نیست فقط آدم باشن ...ولی متاسفانه گیر نمیاد یا ...به طور من نخورده ...

 

الی جون اون پست قبلی رو که گذاشتم باعث شد به حرف دوستام گوش کنم و تحملم رو بیشتر کنم تا تو رو نزنم ...من فقط صدای نق زدن تو رو نمیتونم تحمل کنم ...حتی یه آدم بزرگ هم زیاد نق بزنه ترکش میکنم ...مخالف سر وصدای اضافیم ...دوست ندارم سر چیزی بحث کنم ویا برای رفتار هایم توضیحی بدهم برای کسی مثل بابات ودیگران ...بابات و خواهر وبرادرهای من هم مقصرن ..بابات زیادی کمال گراست وانتظار داره همه چی سر چاش باشه ...خیلی دیگه افراط میکنه تو تمیزی ...وهمیشه بیشتر ازمن تو خونه وقت میزاره واسه تمیز کردن شیشه ها وحیاط خونه ...وحتی تو چایی درست کردن هم حساسه باید آب جوشیده از جوش بیفته بعد دم کنه ...یه بار این کار رو نکردم ..دید وچایی رو نخورد ورفت واسه خودش  دوباره چایی درست کرد...بعضی ها هم سر ارث ومیراث بابا جونم با من بد تا کردن ودارن رو اعصابم راه میرن حقی که به من رسیده اونا رو ناراحت کرده ومیگن تو شوهرت وضعش خوبه. ارثت رو یا ببخش یا یک سوم رو بهت میدیم ... خلاصه یه اوضایی شده که دیگه باید از دادگاه تقاضاکنم حق منو بگیرن وبدن ....به خاطر همین وکیل گرفتم تا خودمو تو وبابات رو اسیر نکنم ..قانون هم ظالمه...دیر جواب میده وگاهی هم نمیرسه...بابات هم میگه دیگه تو ایران نمیخوام بمونم همه چی رو بفروشیم ...وبریم ...آخه من هنوز ارثم رو نگرفتم ...باید بگیرم تا بادست پر بریم ...شوهرم میگه فنلاند بهترین جا توی دنیاست آدماش حرف ندارن اسلام واقعی اونجاست درستکارند ...فرهنگسازی شده ...دلم نمیخواد الی اینجا درس بخونه وحروم بشه ...تا الی به مدرسه نرفته میگه باید تحقیق کنم تا کارامو تموم کنم وبریم ...منم چیزی نمیگم آخه عزیزی تو ایران دیگه برام نمونده ....پدر ومادم که تو خاک مدفونن ...روحشون همیشه با منه تو قلبم هستن  ...دیگه میخوام چیکار اینجا بمونم ... ادم درست واسه من لازمه که اونم نیست ...پس تنهایی بهتر از اینکه دور وبرت رو ادمای ریاکار بگیرن ...

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد...

 

 


 

                                

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

نرگس مامان باران قلنبه
11 خرداد 92 16:01

خیلی خوشحال شدم دوست خوبم
گرفتاری و مشکلات جزء زندگیه هممون شده امیدوارم هر چه زودتر مشکلاتتون حل بشه
ایشالا جمع سه نفریتون هر جایه دنیا که باشید با خوشی و سلامتی باشه


ممنوننرگس دوست گلم باران گل رو ببوس
مامان ملیکا کوچولو
11 خرداد 92 23:30
اخ که درکت میکنم اساسی.اخه شوهر من هم بدجوری به کارهای خونه کارداره . یعنی از چیدمان خونه گرفته تا اشپزی و ...همه چی. ولی عوض شدنی نیست.من هم خیلی حرص میخوردم اما به خاطر دخترم دیگه بی خیال شدم.اخه بچه ها کلافه بودن مامانهاشونو زود میفهمن. بزن به بی خیالی و همه حرفهای شوشو رو به شوخی بگیرو بخند وبا ادمهایی که رو اعصابتن قطع رابطه کن.من این کار را کردم و نتیجه=ارامش محض


راست میگی ولی تنهایی بد دردیه چیکار کنم هر روز با شوهرمو مجبور میکنم ما رو ببره بیرون ...اینجوری آروم میشم....
mamanebaran
12 خرداد 92 12:19
عزیز دلممممممممممم

صبور باش و از افتادن نترس

چرا که تو مادری « اونم مار یه فرشته

ناز و دوست داشتنی , پس صبور

باش و توکلت به خدا باشه و از

ناملایمات زندگی شکوه نداشته باش

چون خدای بزرگمون همیشه

کمکمون می کنه و در ضمن عزیزم

باید از همسری ممنون باشی که

انقد به فکرته و تو کارا کمکت

می کنه





ممنون فاطمه جون دوست خوب ومهربونم...این حرفهای شما منو خیلی آروم میکنه...دوستتون دارم
مامان ملیکا کوچولو
12 خرداد 92 14:40
خصوصی داری عزیزم
مانلی مادر باران
12 خرداد 92 16:47
خوشحالم بخاطر تصمیم بزرگی که گرفتی امیدوارم همیشه در کنار هم خوش باشین اصلا بنیان خانواده برای آرامش
مامان سروش و سروین
13 خرداد 92 22:06
عزیزم کاملا درکت می کنم. متاسفانه آدم های .... گاهی اطراف آدم رو پر میکنن و ضربه های عمیقی به روح و احساس آدم می زنن ولی اگه می تونی کندن و دوری تنها و بهترین راهه. همونطور که خودت بهش رسیدی . اینطوری نمی بینی، نمی شنوی، حرص هم نمی خوری. امیدوارم همیشه خوب باشی و از خوشی هات تو وبلاگت بنویسی عزیزم.[hr


ممنون دوست گلم بهم لصفداری گلم...
مامان سروش و سروین
13 خرداد 92 22:07
خصوصی عزیزم
مامان بنیتا
14 خرداد 92 1:02
آخی عزیزم درکت می کنم چه فشار روحی رو داری تحمل می کنی..خدا مادر و پدر گلت رو بیامرزه
ولی شماهم سعی کن کمتر به گذشته فکر کنی و بیشتر به فکر آرامش روحی همسر و دخترت باشی تا اونم از بچگیش مثله خودت فقط خاطرات خوب توی ذهنش بمونه
امیدوارم برای رفتن از ایران هم یک تصمیم درست بگیرین که واقعا آدم باید جایی زندگی کنه که دلش خوش باشه
موفق باشی گلمممم


ممنون دوست گلم ...اینجامن چیزی ندارم که برگردم وچشمم بمونه پشت سرم...