چهارمین سالگرد فوت مامان گلم(4 اردیبهشت)
- سال ٨٨ بدترین سال زندگیم بود روز ٢٧ فروردین تلفن خونمون زنگ خورد
برادرم خبر داد که حال مامان فریده من خوب نیست بردیم بیمارستان بستری
کردیم منم دو ساعت بعد که همسرم اومد حاضر شدیم رفتیم بیمارستان بر
حسب اتفاق از دکتر که داشت به شوهر خواهرم میگفت فهمیدم مامان نازم
٨٠%سکته قلبی کرده دنیا رو سرم خراب شد ١٥ درصد از قلبش سالم مونده
بود دکترا گفتن اگه نیم ساعت دوام بیاره نفس عمیق بکشه زنده میمونه
اینجا ایرانه؟؟؟؟؟؟

قبلا تو ازمایشگاه تشخیص طبی دوران کار اموزی رو گذرونده بودم چون شیمی
میخوندم به ازمایشگاه مهر تبریز رفتم ودوران کارآموزی مو اونجا گذروندم
به دکتر اخوان رییس آزمایشگاه زنگ زدم تا با دکتر مامانم حرف بزنه واون این
کارو با کمال میل انجام داد ولی دکتر به من گفت ای کاش ای کاش به
بیمارستان خمینی نمیبردین اونجا خوب نمیرسن !!!!

مامان گلم ٩ روز تو بیمارستان بو د و من با الای که ٦٠ روزه بود هرروز تو راه
روهای بیمارستان با یه نوزاد با چشم پر از اشک در حال انتضار برادرم سعید که
نامزد بود با خواهرم شیرین اولین شب رو تو ماشین توی بیمارستان خوابیدن
شبهای بعد تا ٩ روز سعید برادرم تو ماشین میخوابید تو حیاط بیمارستان
منم خونمون رو ول کرده بودم خونه مامان بودم هرروز لباساشو میبوسیدم
وگریه میکردم وبچه هم بیچاره اصلا دیگه حواسم بهش نبودازش غافل شده
بودم روز ٣ فروردین ضربان قلبش خوب شده بود ومن خوشحال شدم که داره
خوب میشه ولی یه نیرو تو وجودم میگفت دلتو خوش نکن اون موندنی نیست
واقعا میدونستم که با این وضع مامان اون موندنی نیست پاهاشو بوسیدم تا
- منو بابات اذیتهای زندگیم ببخشه جمعه بود رفتیم خونه مامان شیرین سوپ پخته

گفت اینو واسه مامان پختم میبرم بیمارستان تا بخوره همه گفتن به اون که
هیچی نمیدن اون اصلا هوشیاریش هم ٣ روزه نیست همه سوپ رو خوردن
وشیرین گفت خوب میشه میاد دوباره براش میپزم

نگو مامان همون شب جمعه تموم کرده مامان نازه من این بدترین خبری که یه
بچه درطول زندگیش میشنوه

فردای همون روز دخترخاله ام زنگ زد که شناسنامه مامانتو میخوان نگو شب
فوت کرده به ما نگفتن برادرم سعید تو حیاط بیمارستان خوابیده بود سپرده بود
به من بگین نگو مامانش مرده تو حیاط بیمارستانه بهش نگفتن ... من خبر
مرگ مادرمو از دختر خاله ام شنیدم اونم غیر مستقیم با گفتن اینکه
بیمارستان شناسنامه اش رو میخواد منم داد زدم که بیمارستان شناسنامه رو
میخواد که مرخصش کنه و توش بنویسه مرده و بدن باطلش کنن

همون موقع شوهرم زنگزد از من حالی بپرسه چون دلش به حالم سوخته بود
از اون هم خواسته بودن تا جسد مامان رو با دو تا برادرم تحویل بگیره
همون لحظه پشت تلفن داد میزدم مامان مرده اونم گفت میدونم من
نمیخواستم بهت بگم کدوم نفهمی فوری بهت خبر داده...

بعدش همه ریختن هونه مامان چه صحنه بدی همه خالمون خراب بود
الی رو هم فراموش کرده بودم دست این واون بود حیونکی ٦٥ روزش بود
اونم داشت باغصه به من نگاه میکرد بزعکس الانش یک سال اول خیلی آروم
بوداون روز یک تیکه از وجود من هم با مامان مرد وقتی اون مرد من هم انگار
الان هم باز اونطوریم زیاد فرقی نکرده همیشه عصبی وکلافه ام همش منتظرم
منو پیشش برم تا حالا کسی نشنیده که به مرده هم حسودی کنن ولی من
میکنم هر کی میمره حسودیم میشه دلم میخواد زودتر بمیرم ومامانمو ملاقات
کنم...

دیگه نمیتونم بنویسم
دارم خفه میشم درست حال اون روز رو پیدا کردم کم
مونده بالا بیارم حالت تحوع شدید الان بهم دست داده با عرض پوزش دیگه ادامه
نمیدم مادر عزیزم روحت شاد باز هم در قلب مایی درسته که الی منو دو ماه
دیدی ولی اونقدر ازت حرف زدم بچه ام هم با عکسات بزرگ کردم خوب تو رو
میشناسه واکثرا همیشه سر خاکتیم همیشه در قلب ما هستی نازنینم

بعد از ظهر هم مراسم داریم وسر خاک میریم تا احسان بدیم خوشحال میشم از همدردی دوستانم



چهارمین سالگرد فوت مامان گلم(4 اردیبهشت)
