خاطرات 9 ماهگی
عزیز دلم از بس تا عصر خونه میمونی همش گریه میکنی تا بیرون ببرمت اخه مادر ندارم که مثل مامانای دیگه که نی نی هاشون رو بر میدارن میرن خونه مادرشون تو رو ببرم اونجا از وقتی ٢ ماهته ما از این نعمت محروم شدیم ای کاش میدونستی چی میگم . عسلم الان داشتم روبروی خونه رو نگاه میکردم دیدم دختر همسایه داره با دخترش که هم سن تو هستش داره میاد خونه مامانش وقتی در رو باز کرد گفت مامانی منم اومدیم تو رو ببینیم این کوچلو اونقدر گریه کرد که منم اوردمش خونه شما مامان زن جوان هم خوشحال شد که نوه اش اومده خونه اونا ... بادیدن این صحنه انقدر بلند گریه کردم که بابات از طبقه بالای خونمون اومد پایین تا ببینه من چرا گریه میکنم ...بابات نمیدونه که من شبا همیشه گریه میکنم.....![]()

![]()

![]()

![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



خاطرات 9 ماهگی
